اون حلقه که تو دستته
طناب اعدام منه
ستاره ی غرق به خون
تو سفره ی شام منه
تو اونجا غرق زندگی
من اینجا غرق مردنم
مثل یه دیوونه دارم
اشک میریزم، جون میکنم
از خونه بیرون میزنم
طاقت موندن ندارم
باید بیام به دیدنت
یه هدیه ای برات دارم
چقدر شلوغه کوچتون!
ببین چه شور و حالیه!
اما تو سفره عقدتون
جای یه چیزی خالیه
اگه میشه تو این لباس
نبینمت رویای من
فقط بذار نگات کنم
چیزی نگو حرفی نزن
بی دعوت اومدم ببخش
مهمون ناخونده منم
خواستم کنار تو باشم
لحظه ی پر پر زدنم
چیزی برام نمونده که
وصلم کنه به این زمین
غیر یه رگ که بعد تو
پاره میشه فقط همین
چشماتو روی من نبند نترس دارم تموم میشم
رو سفره ی عقدت میخوام گلهای قرمز بپاشم
این دم آخر بذار تا نگات کنم یه عالمه
عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه
رضا صادقی
سلام به همه دوستان
با اجازه همگی ما نقل مکان کردیم به یه جای جدید
یه خلوتگاه دنج تر
امیدواریم سر بزنید
واسم عجیب بود..من؟آخه اونجا رفتن که الکی نیس..اولین بارم نبود که..شب نمی دونم کی خوابم برد..اما صبح حسابی دیر بیدار شدم..همه چی قاطی شده یود..موقع رفتن شد..اما من که هنوز تو شک بودم..توی راه با خودم لحظه ای که اونجا می رسیدمو بارها و بارها تجسم کردم..هر بار با لبخند غیر ارادی و حلقه ی اشک توی چشام احساس سبکی می کردم..سبک تر..سبک تر......
ساعت 2 بامداد بود..چه نسیم خنکی..چه ماهه قشنگی..فقط یه شب از کامل بودنش می گدشت..فقط یه ستاره به چشم میومد.توی اتوبوس بودیم..بعد یه شب سخت که توی قطار گدشته بود..مغزم خاموش می شد و هر دفه الهام یه دونه با آرنج می زد به پهلوم.روشن می شد.آخه نباید می خوابیدم.. واسه وضو گرفتنه دوباره وقت نبود..خنک تر می شد..یه بویی می یومد..بوی آشنا..دوس داشتم به جای دم و باز دم..فقط دم باشه..دم..دم......
ماتم زده بود..لبو لوچه نا خودآگاه آویزوون..چن دقیقه جلوی در میخ شده بودم..فقط نگاه می کردم..یه خانمه که سعی می کرد وارد بشه به من خورد.به خودم اومدم..وسط راه بودم..یه دونه زدم به مخم..تق تق..حالا وقتشه..چت شده..چشام پر شد..دیگه لازم نبود که فر کنم چرا..همه چیز اتوماتیک داشت پیش می رفت..دیگه سرازیرشده بود..دلم حرف می زد..نه نه..داد می زد.....
نماز تموم شد..سرمو بالا کردم..ماه بالا سرم بود..چشامو بستم..اون نسیم خنک..اون بوی آشنا..پرواز...خیلی سبک..یه بار دیگه مهربونیشو با همه ی پشت پا زدنای من به رخم کشیده بود..دیگه شرمنده نبودم......
شکرت......
ها ؟! چیه..؟!دارم میرم مسافرت...مگه من دل ندارم...یه سفر خیلی خفن...خوبی ..بدی..هرچی از ما دیدی حلال کنید(نه بابا..مکه نمیرم که..رامون نمیدن..دارم میرم مشهد)
...شاید دیگه برنگشتم...می دونین که مسافرتا خطری شده(نه بابا..با هواپیما نمیرم که..رامون نمیدن..با قطار می رم)
به خونوادم سر بزنید(نه بابا..با خونواده نمی رم که.با جمعی از دوستان داشجو میرم..جاتوووون حالا چون شمایین خالی)
..اموالیم ندارم که بگم ببخشین بهاینو اون....واللا!!
خلاصه اگه برگشتم و فرصت شد...خاطراتشم واستون مینویسم(می دونم از بس خوشحال شدین چشاتون داره برق میزنه
)
تو این مدت آق مدیر اینجارو می چرخونه....(بیایااا..ضایم نکنی یهو.!
)بلههه..!!
پس تا درودی دیگر...بدرود
وقتی کبوتر آمده بود..من نبودم..وقتی عشق گلهای زندگیم را سبز کرده بود..من نبودم..وقتی سقف اتاقم تا آسمان ها بالا رفته بود من نبودم و شعری نسرودم. مرا ببخش..حق با توست..تو هر روز قبل از آفتاب می آمدی و بالشم را با عطری که از فرشته ها گرفته بودی خوشبو می کردی و می گفتی بیدار شو..اما پلکهایم چنان سنگین بود که نمی توانستم بیدار شوم..من راه می رفتم..حرف می زدم..گریه می کردم..می خندیدم..عاشق می شدم..اما بیدار نبودم..مرا ببخش..من هیچ وقت به تو نگفتم دوستت دارم.. می دانم دیر شده است..اما هنوز می توانم با تو همسفر شوم..به ابرها بگو بروند..در آینه را به رویم باز کن...
برای خودم و آنهایی که بالاخره یک روز به دنبال خودشان می گردند...
و گاهی چه دیر...!!!!!!!!!
همچنان منتظرم
همچنان منتظر نامه ای از سوی توام
که اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد
قاتل جان باشد
قدمش می بوسم
تا که دلباخته ی بره شود
بهترین عاشق این دره شود
همچنان منتظرم
بهر من نامه بده
بهر من نامه بده....!
از زبان ص.ع
این ۲تا پست آخر رو تقدیم میکنم به یکی از بهترین دوستام به دوستی که امشب رو آسمونه اشکاش پاکتر از بارون بهاره
گریه کن تا میتونی اشک بریز که این اشکا به ریشه های حست آب میده!
تو امشب پاکتر از تمام انسانهای روی زمینی...
من نمیدونم چطور شد
من چه جوری دل سپردم
من فقط دیدم که چشماش
پره بارونه و خواهش
عاشقونه منو برده
تا ته حس نوازش
مازیار فلاحی
بدار دستاتو تو دستام حالا
تو را میبینمت هر روز از این بالا
تو آسان میشوی با من
لبالب میشوی تا من
تورا با عشق میپوشم
در آغوشم
چرا اینقدر نا امید؟
چرا اینقدر با تردید
به تو نزدیک نزدیکم
به تو نزدیک تر از خورشید
بدار دستاتو تو دستام حالا
تو را میبینمت هر روز از این بالا
به باور میرسم با تو
نمیدانم منم یا تو
گذر کردم از این تردید
پرم از باور و امید
گذشتم از من و از من
گذشتم از قفس از تن
نه دلتنگم نه تاریکم
به تو نزدیک نزدیکم
مازیار فلاحی
اون شب خیلی باحال بود حسم جونه شما...همینجوری که داشتم به ماه نگاه می کردم به جای تاره چراغای روشنه این شهر بزرگو می شمردم...(اصنم جاتون خالی نبود!!
)
اولین دو بیت زندگیمو سروووودم...با اینکه خیلی مبتدیه اما به نظر خودم واسه اولین بودن خییییییلیم خوبه!!
بعضی شبا دلم می خواد برم پشت بوم
بگم آسمون...ببین رنگو روم
دلم گرفته ازین کهکشون
زود بیا منو..به اون برسون
نخندیناااااااا!!
